مؤلف مجهول / قدرى
6
جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى )
فرستيم با لشكر و با سپاه * كند خانه عمر ايشان سياه طلب كرد از هم نشينان خويش * جوان نكو از انيسان خويش ( a 8 ) ايالت پناهى سرى سرورى * حكومت شعارى بلند اخترى اميرى « 1 » بزرگى و بگزادهء * جوانى بعقل و خدا دادهء ورا اسم نيكو بدى شاه قلى * كمر بستهء شاه مردان على بگفتا ترا مير لشكر كنم * روانه ابر جنگ كافر كنم ( b 8 ) فرستاد قاصد بهر كشورى * طلب [ كرد ] از هر طرف لشكرى سپاهى بشد جمع در بيست يوم * همه سرور و مير و سالار قوم در آن جايگه لشكرى جمع كرد * چو پروانه همراه با شمع كرد روان كرد آن لشكر بيشمار * ز ترك و لر و كرد و [ از ] جمع يار « 2 » ( a 9 ) برفتند و نزديك بندر شدند * بكشتى نشستند و معبر شدند گذشتند مردانه از روى آب * نه در دل قرار و نه در ديده خواب رسيدند لشكر چو در ملك كشم * همه با دلى پر ز اندوه و خشم در آن « 3 » جاى بعضى ز نامآوران * گرفتند يُرد « 4 » و زدند سايهبان ( b 9 ) بكردند آن قلعه را در قَبَل * بكورى « 5 » آن كافران دَغَل جر « 6 » و نقمه « 7 » و سيبه « 8 » پرداختند * مسلمان و كافر بهم تاختند بهم باز كردند بنياد جنگ * ابا نيزه و تير و توپ و تفنگ
--> ( 1 ) . اصل : اميرى . بونلى : امير . ( 2 ) . در مجلّهء يادگار به صورت بختيار آمده در حالى كه در متن اصلى بنحو واضح جمع يار است . صحت متن را وجود خانوادههايى بسيارى با نام خانوادگى « جميارى » در نواحى فارس روشن مىسازد . ( 3 ) . بونلى : دز آن . ( 4 ) . اصل : يُزد . ( 5 ) . بونلى : بگورى . ( 6 ) . جر ( Jar ) - خندق شهر ( معين ) . ( 7 ) . نقم همان نقب است . ولى نقمه جمع نقم است به معناى انتقام كشيدن اما منظور همان مورد اول است . ( دهخدا و معين ) . ( 8 ) . توضيحات مربوط به « سيبه » در بخش تعليقات ديده مىشود . بونلى : واسيبه .